شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

96

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

شنيد كه قلعه را گرفته و آنجا رسيده بودند . و سبب آن بود كه پاسبانان بر مواضع احتراز مرتّب بودند ، و از جهتى ديگر كه در مناعت و صعوبت از حرسه مستغنى بود غافل ؛ تاتاران در آن جهت شكافى يافتند كه گياه تر از زير [ به ] بالا رسته بود ، از آهن ميخهاى دراز ساختند و در شب در آن شكاف محكم كردند ، و چون يك ميخ محكم مىشد يكى بالاى او مىرفت و ميخى ديگر مىكوفت ، تا آنگاه كه بالا رفتند و رسنها فرو گذاشتند و باقيان را بالا كشيدند . پس گرد سراى ركن الدّين درآمدند ، و لشكر در قلعه پراگنده شد و ركن الدّين را شهيد كردند . اين حكايت چون بسمع جمال « 1 » الدّين پسر آيبه و باقى امراى عراق رسيد از خفقان قلب و طيران لبّ به كار خود درماندند ، و پسر آيبه لشكرى را كه در همدان بود بانخراط در سلك حشم تاتار دعوت كرد تا بدان واسطه بر مآرب خود مستولى شود ؛ و آن سعى عين ضلال و تسويل محال بود . پس بديشان پيوست و اذعان و * طاعت خود اعلان كرد . خلعتى تاتارى بوى فرستادند تار و پود آن از نحوست و شؤم ، و طراز از خيبت و لؤم . اظهار ارتداد و مجاهرت بودادرا « 2 » درپوشيد ، و تاتاران متوجّه همدان گرديدند ، و پيغام كردند كه اگر در اين دعوى صادقى بايد كه بىفتور بميعاد اجتماع تشريف حضور دهى ؛ و اين انديشه خود از عقل دور و از كفايت نفور بود ، چه استيثاق بعد و مثل البناء على [ شفا ] جرف هار است « 3 » . پس او را با تمامت عراقيان كه با وى بودند بقتل آوردند .

--> ( 1 ) - در اصل ما : جلال ؛ در 94 ص 16 نيز اصل « جلال » دارد . ( 2 ) - در اصل : بوذانرا . ( 3 ) - اقتباس از قرآن ، سورهء توبه ( 9 ) آيهء 110 .